مگه یادش ...
که همیشه یادشه !!!!
( حسین پناهی )
سلام
ممنون از لطف تموم دوستان خیلی خیلی ممنون .... نمی دونم چی بگم .... سکوت می کنم چون چیزی ندارم بگم .... یعنی نمی تونم چیزی بگم...
ادامه مطلب رو بخونید
امیدوارم که همگی خوب باشید
ممنون از همه محبتهای که شما نسبت به من دارید .... من نمی تونم هیچی بگم .. شما واقعاْ به من لطف دارین ......
ولی این تصمیم من که چرا نمی خوام دیگه آپ کنم این نیست که دیگه نمی نویسم ... من می نویسم اما با یه هم دل و یه همراه
راستشو بخواین من خیلی چیزایی نگفته تو دلم دارم ولی دیگه بالا نمی آد می خوام با یه همدل باشم ... و دنبالش می گردم .... تا پیداش کنم ..... تنهایی برای خداست ....
پس با یه چراغ در این دنیایی بزرگ دنبال همدل می گردم .... و می خوام وبلاگ جدید خودمو با اون شروع کنم ... البته ببخشید که اینجوری حرف می زنم .... شرمنده ... اگه کسی بدش اومده
پس اگه کسی این وبلاگو خونده باشه یا بخونه حرف دل منو می فهمه .... و اونی که احساس کرد می تونه با من همدل باشه خوشحال می شم بهم بگه ......
همدل منتظرم ............................

من دانیال - ۲۶ ساله با یه دسته گل سرخ و یه چراغ روشن و دیگه هیچ

هر چه بیشتر عمر میکنم بیشتراطمینان پیدا میکنم که تفاوت عمده انسانها، تفاوت بین ضعیف و قوی، بین انسان بزرگ و کوچک میزان توانایی یا اراده استوار و خلل ناپذیر آنهاست. به این معنی که انسان قدرتمند هنگامی که هدفی را برای خود مشخص می کند دو راه بیشتر پیش رو ندارد: یا مرگ یا پیروزی.
( سِر توماس فاول باکستون )
هر عادتی در ابتدا مانند یک نخ نازک است. اما هر بار که یک عمل را تکرار می کنیم ما این نخ را ضخیم تر می کنیم و با تکرار عمل نهایتاً این نخ تبدیل به طناب ضخیم و بلندی میشود که برای همیشه به دور فکر و عمل ما می پیچد.
( اُریسون سووت ماردن )
هیچ چیز به اندازه تمرکز انرژی روی تعداد محدودی از هدف ها به زندگی تان توان و نیروی بیشتر نمی دهد.
( نیدو کیوبین )
منتظر نمانید. زمانی مناسب ترازاکنون وجود ندارد. ازهمین نقطه ای که ایستاده اید با همین ابزار و امکاناتی که در اختیار دارید کار را ادامه دهید. همین طور که پیش می روید ابزارها و امکانات بهتر و مناسب تر را پیدا می کنید.
( ناپلئون هیل )
راز قدرت واقعی در این است: با تمرین کردن مداوم یاد بگیرید که چطور توانایی های خود را هدر ندهید و در هر لحظه آنها را بر یک نقطه متمرکز کنید
( جیمز آلن )
( دهخدا )
من درسم رو تموم کردم ( دیپلم ) ولی چون به رشته ای خودم اصلاْ هیچ علاقه ای نداشتم به این خاطر دیگه ادامه ندادم
ولی باران به درس علاقه داشت و می خواست حتماْ به دانشگاه بره
من بخاطر علاقه ای که به هنر داشتم شروع کردم به کار کردن در اداره ارشاد - هلال احمر و خانه شکوفه ها بصورت قراردادی ... بعد از یک سال من تصمیم گرفتم که به سربازی برم
و این یک سال هم من و باران باهم به همه کارها می رسیدیم .... من به باران کمک می کردم و باران به من ...
هم دل من بی تو دنیا را به هیچ می دانم و تو دنیای کامل منی ..
من به سربازی رفتم و ۲ماه آموزشی بی مرخصی با ۲۰ سال گذشتن برای من تمام شد .. و یکی از شبهای زمستان به شهر خود باز گشتم ..... اولین کاری که کردم از یک باجه تلفن به باران زنگ زدم که جواب نداد و مجبور شودم با تمام وسایلم جلوی خونه باران برم ..
من و باران یه رمز داشتیم .... یه صوتی بود که تنهای صوتی بود که من بلد بودم .. صوت زدم
چهره زیبایی باران رو دیدم .... فوری رفت رو پشت بام .. اونجا بهم گفت که برم خونه بهم زنگ می زنه
........... مرخصی تموم شد .......
۵ ماه از سربازی من گذشت من به یک ماموریت رفتم ۲ هفته کامل از همه جا بی خبر بودم و نمی دونستم چیکار کنم..
بعد از ۲ هفته بهم مرخصی دادن ولی نه به خونه خودمون زنگ زدم و نه به باران می خواستم اونا رو غافل گیر کنم .....
وقتی رسیدم شهر خودمون چون با پسرخاله ام اومده بودم مجبور شودم مستقیم به خونه خودمون برم .... و از اونجا به خونه باران زنگ زدم ... هرچی زنگ می زدم یکی دیگه گوشی رو بر می داشت ...
شب شد و من تصمیم گرفتم برم جلوی خونه باران .... از دور چراغهای روشن خونه اشونو دیدم .. و با ذوق و شوق خاصی جلو رفتم ... وقتی نزدیکتر شدم ...
سکوت خاصی همه جا رو گرفته بود ... چند پارچه ی سیاه جلو در خونه باران ..... و جلوتر رفتم ....
نه ..................... و خاموشی................
۳ روز خاموشی و صدای اطرافیان ...............
باران رفته بود بی من ......................
پدرش اومد بهم گفت که باران یه روز که داشته می اومده خونه با ماشین تصادف کرده و ....

و حالا ۲ سال از اون ماجرا میگزره .... و من ۲ سال تمام روزهای روز باران بود .....
تمامی این مطالب برای باران بود و روز باران ......
بدرود
یک سال گذشت ....
من و اون خیلی بهم نزدیک شده بودیم ... حتی در پاییز همون سال باهم جلوی باران رقصیده بودیم اون عاشق بارون بود .. حتی بعضی از وقتها من اون به اسم باران صدا می زدم ...
باران را دوست دارم نه بخاط بارانش ... بخاطر اینکه من را به تو نزدیکتر می کند
تمامی قطرات باران را برای تو همانند فرش قرمزی به زیر پایت خواهم انداخت تا به سوی خانه ی من روانه شویی ....
من چند مدت مریض شدم و خیلی کمتر می تونستم باران خودم را ببینم .. مریضی من ۶ ماه طول کشید و روز به روز دلم برای دیدن صورت ماهش تگنگتر می شد..
دلم من اینقدر تنگ است که فقط جای تو می باشد و بس
تو هم محکومی به حبس انفرادی
بعد از ۶ ماه بالاخره من بیرون آمدم و اولین جای که رفتم .. دیدن باران در محل همیشگی سه شنبه ها
سه شنبه ها ساعت ۹ صبح
بالاخره دلم آروم گرفت ......
سال دوم نیز گذشت .. چه روزها و چه وقتها باهم و بی هم که همه یاد باران در دل من بود ...

بازم ادامه دارد .....
یه چهره خیلی آشنا رو دیدم صبر کردم و توجه ........ دیدم اون دختری که جلوی باران داشت می رقصید روبروم وایستاده ..... کاملاْ بهش نگاه کردم و اسمشو پرسیدم ....
بعد از مدتی باهم کار کردیم . بیشتر باهاش آشنا شدم .... و روز به روز داشتم بهش احساس خوبی پیدا می کردم و صحبت کردن با اون با هیچ آهنگ دیگه ای عوض نمی کردم ........
بعد از مدتی شروع کردیم به اجرای برنامه ها و آخرین برنامه ما تو مسجد بود اونجا بود که دلو زدم به دریا و بهش گفتم که چقدر دوسش دارم
دوست دارم به اندازه دوری آسمان
دوست دارم به اندازه تمام گودی دریاها
و بعد از ۳ روز انتظار با هم به توافق رسیدیم ......... وای چه روزای بود
روز به روز بیشتر و بیشتر بهم دیگه نزدیک می شدیم ... یه جورای من گمشده تو وجود اون بود ....

و همچنان این داستان ادامه دارد ...
ببخشید این قسمت دیر شد ...
سلام
امیدوارم که همه دوستان خوب باشند
با یکی از نظرات دوستان شروع کردم . و می خوام بگم که می خوام داستان و مطالب و عکسای این وبلاگ را برای همه دوستان بگم و تصمیم گرفتم که بعد از آخر داستان این وبلاگ را برای همیشه ترک کنم......
این داستان کاملاْ واقعی است ......
روژی باران = روز باران
یادم میاد .......
روزی از روزگاران خدا که من اون موقعه داشتم درس می خوندم . در راه دبیرستان با یکی از دوستان صمیم خودم . تقریباْ آخرهای مدرسه بود و داشتیم به امتحانات آخر سال نزدیک می شدیم اون موقعه من سال دوم دبیرستان بودم در شهری از شهرهای کردستان و هوای بهاری اینجام واقعاْ غیر قابل پیش بینی هستش . ناگهان باران تندی گرفت و مجبور شدیم که سریعتر بریم .....
در سر بالای دبیرستان سر کوچه یکی رو دیدم که انگار داشت دوش می گرفت رو پشت بوم وایستاده بود و کلاْ خودشو خیس کرده بود . همانند کسی که داره می رقصه... با بارون داشت می رقصید ..... واسه چند لحظه فقط نگاهش کردم.... و دوستم گفت که عجله کنم....
یادش بخیر......
از روز به بعد هر روز از جلوی اون خونه رد می شدم تا که اون خانم رو یک بار دیگر ببینم ... ولی امتحانت هم تموم شد و من اون خانم رو اصلاْ ندیده بودم .. تا اینکه یک روز که دوستم بهم زنگ زده بود و قرار بود که برم سر تمرین گروه سرودش سر راهم اونو دیدم ... ولی خیلی زود سوار تاکسی شد و رفت .
من خیلی به کارهای هنری علاقمند هستم .. کارهای نمایشی و موسیقی به همین دلیل از کودکی دنبال این کارا بودم به این خاطر اون روز دوستم از من خواسته بود که با گروه سرودی که تشکیل داده بود برم کار کنم ..... و موسیقی کار رو من براشون درست کنم .....
وقتی داخل سالن شدم شروع چون دیر رسیده بودم اونا تمرین رو شروع کرده بودند و خیلی زود منم شروع کردم وقتی با افراد گروه داشتم آشنا می شدم ...

این داستان ادامه دارد ... سعی می کنم که هر روز یکی از قسمتهاشو بنویسم ..


فروغ فرخزاد